
داستان زندگی رضاشاه قسمت دوم
دانستنیهای این اپیزود ۲۸
روی زمانِ هر دانستنی بزنید تا همان لحظه را بشنوید.
آیرونساید در همان برخورد اول از رضاخان خوشش آمد و همان روز با سفارشی که به کلونل اسمایس کرد، رضاخان را به عنوان یکی از فرماندههای ارشد لشکر قزاق منصوب کرد تا کنار سردار همایون باشد و بتواند پشت صحنه کارها را پیش ببرد. سرنخهای زیادی هم داریم که نشان میدهد آیرونساید، رضاخان را نه فقط به چشم فرماندهی جدید قزاقها بلکه به چشم یک رهبر هم نگاه میکرده، رهبری که بتواند ولو به ضرب و زور ایران را نجات دهد.
در نهایت خود آیرونساید هیچ اسمی نه از این دو نفر آورده و نه از کسی دیگر و افتخار کشف رضاخان را برای خودش نگه داشته. در هر صورت این آیرونساید بود که رضاخان را به معاونت فرماندهی فوج قزاق مستقر در قزوین منصوب کرد. آیرونساید به واسطهی سوابق گذشته رضاخان معتقد بود که او میتواند نیروهای قزاق را سروسامان بدهد و میتواند رهبر نظامی آینده ایران باشد.
آیرونساید دو تا شرط برای رضاخان گذاشت و به ایشان گفت که اگر میخواهی من از تو حمایت کنم و راهی تهرانت کنم، این دو شرط را باید بپذیری. اول اینکه هیچ اقدامی علیه عقبنشینی سربازان انگلیس نباید انجام دهی و از پشت نباید به من خنجر بزنی، دوم اینکه باید تعهد بدهی، باید قول شرف بدهی که علیه شاه اقدامی نکنی و شاه را از سلطنت خلع نکنی. آیرونساید در دفتر خاطراتش نوشت که او هر دو درخواست مرا رسماً پذیرفت و قول داد.
مشکل اصلی نورمن آیرونساید این بود که لندن را در جریان اتفاقات نداشتند و مخصوصاً نورمن میدانست که اگر چیزی از این جریان به رئیسش آقای کرزن وزیر امور خارجه بریزد، کرزن به هیچ عنوان موافقت نمیکند. کرزن از دست کارهای نورمن بدجور شاکی بود. همین شد که نورمن آیرونساید تا لحظات آخر هیچ اطلاعاتی را از تحولات مربوط به کودتا به لندن مخابره نکرد.
رضاخان به امیرحمدی گفته که به من بشوم رئیس قزاقخانه و یک سری صحبت هم با بزرگان در تهران کردم و موافقتشان را گرفتم، مشروط بر اینکه درجهدارهای ارشدتر قزاقخانه مخالفتی با این موضوع نداشته باشند. در ادامه قرار شد که رضاخان در خصوص درخواستش برای ریاست قزاقخانه و عدم مخالفت نظامیهای ارشد، نامهای بنویسد به امیرحمدی که ایشان هم نامه را برساند به دست پدرزنش، سردار محمد توفیقی، سردار محمد توفیقی که تقریباً از همهٔ سردارها ارشدتر و مسندتر بود. امیرحمدی هم نامرمی بر تهران و در جلسهای با حضور یده از افسار ارتش موافقت کتبی آنها را میگیرد که از رضاخان حمایت کنند. و اینگونه راه رضاخان برای فرماندهی لشکر قزاق هموار میشود.
در حملهی دوم و در سواحل انزلی، نیروهای قزاق شکست خوردند. نیروهای قزاق به فرماندهی استروسلسکی که سرتیپ رضاخان هم جزوشان بود، شکست سختی را متحمل شدند. نیروهای قزاق با خفت و خواری برگشتند به سمت تهران و در دروازه غزنین مستقر شدند. رضاخان از اینکه در ایران اینقدر هرج و مرج فراگیر شده بود و هر کسی برای خودش دولت محلی تشکیل داده بود، به شدت ناراحت و نگران بود. مضاف بر اینکه در این جنگ به زحمت خودش بیلیاقتی فرماندههای روس باعث شکستشان شده بود، خیلی عصبانی بود.
یک انگلیسی که تازه به ایران آمده بود، نقش فردیاش در تحولات منجر به کودتا اتفاقاً خیلی بود؛ کسی که نه به وزارت خارجه در لندن تعلق داشت و نه به سفارت انگلیس در تهران، بلکه به جایی تعلق داشت که تا آن زمان نقشی در سیاست ایران نداشت. ایشان کی بود و چهکاره بود؟ فرمانده جدید قوای نظامی بریتانیا در ایران، سرهنگ ادموند آیرونساید. آیرونساید در اواسط مهرماه سال 1300 لندن را به سمت ایران ترک کرد و اتفاقاً پنج ماه بعد هم ماموریتش را با موفقیت تمام کرد و قبایل انگلستان را بدون تلفات منتقل کرد به عراق که از آنجا بتوانند راحت برگردند و خودش برای همیشه ایران را ترک کرد. منتها در همین مدت کوتاه پنج-شش ماهی که آیرونساید در ایران بود، ایشان سیاست و خطمشی را دنبال کرد که مغایر با سیاستهای کابینه انگلستان بود.
رضاخان به همراهی نیروهای قزاق به زنجان اعزام شدند و آنجا ملاعبان علی را سرجایشان نشاندند. بعد هم رفتند به تبریز و سپاه رحیمخان چلبیان را شکست دادند و شورش آذربایجان را هم سرکوب کردند.
راستش آنچه که در سوم اسفند هزار و سیصد و نود و نه و نوع اتفاق افتاد، با مفهومی که امروز از کودتا تو ذهنها نقش بسته، کاملاً متفاوت است. کودتا معمولاً کنار زدن حاکمان و تشکیل یک دولت جدید نظامی است. در حالی که بعد از سوم اسفند، احمدشاه و ساختار حکومت سلطنتی همچنان سر جایش باقی ماند و رضاخان و سیدزیاه هر دو نفرشان حکم ریاستشان را از احمدشاه گرفتند. ولی در هر صورت، چون دولت مرکزی سرنگون شده بود، وقایع به نام کودتای سوم اسفند 1299 در تاریخ ثبت و ماندگار شد.
در چهارده سالگی رضاخان وارد قزاقخانه شد و توانست روی پای خودش بایستد و با نشان دادن توانایی و شایستگیهای خودش، توانست در قزاقخانه پیشرفت کند و درجهدار شود. در همان دوران بود که با ورود مسلسلهای ماکسیم به ایران، رضاخان طرز کار با این مسلسلها را بهتر از هر کس دیگری یاد گرفت و خودش شد مسئول آموزش کار با مسلسلهای ماکسیم و لقبش هم شد رضا ماکسیم.
بدون بررسی شرایط و اوضاع احوال سیاسی اجتماعی ایران در سال کودتا، ما نمیتوانیم فهم درستی از چگونگی ظهور رضاخان، نحوهٔ صعودش به قدرت با کودتای نظامی، و نهایتاً رضا شدنش پیدا کنیم. اگر شرایط آن دوران را درک نکنیم، قطعاً دچار تئوریهای توطئه و فرضیههای بیجا و ناپخته میشویم و میرویم سراغ سادهترین پاسخها، مثل خیلیها میگوییم کار انگلیسیها بود، کودتایی رضا شاه کار انگلیسیها بود و تمام، پاسخ یک خطی سادهلوحانه.
آیرونساید میدانست که راهکار ادارهٔ مستقیم ایران، یعنی چیزی شبیه به راهکاری که بریتانیا در هند پیاده کرده بود، در ایران امکانپذیر نیست. در ضمن او میدانست که محبوبیت بریتانیا هم در ایران به شدت افول کرده و دیگر انگلیسیها در ایران محبوبیتی ندارند.
آیرونساید در دفتر خاطراتش نوشت که … تکلیف ایران با چنین فرمانروایی چیست؟ تعجب ندارد که مملکت این همه به گل فرورفته است. برای من همیشه این یک راز بوده که این کشور با این وضعیت چطور توانسته استقلال خودش را حفظ کند؟ ایران به مردی مقتدر نیاز دارد که بتواند کشور را از این ورطهی هولناک بیرون بکشد.
آیرونساید میدانست که رضاخان معتقد است سیاستمداران در تهران بیعرضه و فاسدند و برای نجات کشور از آشوبی که در آن گرفتار شده بود نمیشد به آنها امیدی داشت. او میخواست که رهبر نیرومند و نظامیام در رأس حکومت ایران باشد و شایستگی این رهبری را در رضاخان دیده بود.
آیرونساید به عنوان فرماندهی نیروهای نظامی بریتانیا در ایران، وظیفه و مأموریت نظامی داشت نه سیاسی. بابت دخالتهایی که در کودتا داشت، شواهد و قرائن مستند و محکم نشان میدهد که یک تصمیم شخصی بوده و نقشههای دیکته شده بریتانیا نبوده و حتی نورمن وزیرمختار انگلیس در ایران تا روزهای آخر از برنامهریزی آیرونساید برای کودتا اطلاعی نداشته.
در جواب سؤال احمدشاه که گفت دوست داری چه لقبی بهت بدهیم، سیدضیا گفت دیکتاتور. گفت لطفاً در اعلامیه انتصاب من بنویسید دیکتاتور. البته که شاه تقاضای سیدضیا را قبول نکرد و عنوان دیکتاتور برای مقام نخستوزیری را تحقیر مقام و منزلت سلطنت میدانست. این هم میگویم که کلمهی دیکتاتور آن زمان به اندازهی امروز بار منفی نداشت و بیشتر به یک رهبر سیاسی که قدرت مطلقدارد اطلاق میشد که در این صورت احمدشاه با اعطای این لقب موافقت نکرد و در اعلامیه انتصاب سیدضیا، احمدشاه به همین اکتفا کرد که گفت: «در نتیجه غفلت از امامداران گذشته مصمم شدیم شخص لایقی را به ریاست وزرا برگماریم!»
کودتا اصلاً شبیه به خیلی از کودتاهای دیگر یک برنامهریزی دقیق و پیچیده نبود. اینطوری نبود که کودتا را از لندن طرحی کرده باشند و از لندن آدمهایی را مشخص کرده باشند که این کودتا را در ایران اجرا کنند. چیزی شبیه به کودتای 1332 و نقشه و برنامهای که آمریکاییها برای سقوط دولت مصدق داشتند به هیچ عنوان در کودتای 1299 و نه برای بریتانیا مصداق نداشت. اگر مقامات لندن کودتا را طراحی کرده بودند قطعاً به یقین در موردش باید مکاتبات زیادی صورت میگرفت. در خصوص کودتای 1299 هیچ مکاتبهای نیست چون لندن به هیچ عنوان در جریان نبوده.
در نیمههای شب با ورود اولین نیروهای قزاق، مقاومت آنچنانی از جانب نیروهای تحت امر وزیر جنگ انجام نشد و سربازهای قزاق توانستند به راحتی وارد شهر شوند و کودتاگرها شبانه کنترل اماکن نظامی و دولتی را به دست گرفتند. فقط در یکی دو جا بود که یک مقاومتی بود. در یکی دو جا بود که یک مقاومت کوچکی انجام شد. انگار به آنجا نگفته بودند که نباید مقاومتی انجام دهند.
روزنامهها همه تعطیل و بر حسب حکم و اجازه که بعداً داده خواهد شد باید منتشر شوند. اجتماعات در منازل و نقاط مختلف پایتخت و شهرهای بزرگ به کلی ممنوع است. تمام مغازههای مشروبفروشی، تئاتر و سینما و کلوبهای قمار باید بسته بمانند. تمام دوایر دولتی غیر از ادارهٔ ارزاق بسته خواهد بود. به اهالی تهران هشدار داده میشود که هر کس از عوامل حاکم نظامی سرپیچی کند به اشد مجازات خواهد رسید.
راستش تا حوالی سال 1299 سال کودتا، سیدزیا اصلاً به عنوان یک چهرهٔ شاخص سیاسی در ایران شناخته نمیشد. اما در همان سال کودتا و در تابستان 1299 یک اتفاقی افتاد که سیدزیا اسمش افتاد سر زبانها و آن توانست که با اکثر مقامات سیاسی از نزدیک مراوده و مذاکره داشته باشد و لابی قویتری پیدا کند.
حدود 3 سال قبل از کودتا و زمانی که انگلیسیها میخواستند کاری کنند که نفوذشان در ایران پایدار بماند، از جمله اقداماتی که کردند یکی تشکیل گروهی بود به نام گروه آهن در اصفهان. هدفشان این بود که تا میتوانند نفوذ روسیه را در ایران کم کنند و آدمهای خودشان را در دولت و قوای نظامی ایران به کار بگیرند.
احمدشاه خیلی سری به سفارت انگلیس پیام داد که «آقا» هر کاری گفتید انجام دادم دیگر پس بیزحمت آن مقرری ماهی پانزده هزار تومان من را که یک مدت قطع کرده بودید را دوباره پرداخت کنید و این چند ماهی هم که به تأخیر افتاده را هم، لطفاً حساب کنید. داستانی بود که بعد از اینکه پیرنیا به نخستوزیری رسیده بود و گزینهی بریتانیا آقای وصوقالدوله برکنار شده بود، از آن زمان بریتانیا حقوق ماهی پانزده هزار تومانی که جداگانه به احمدشاه میداد را قطع کرد، و الان احمدشاه میگفت حالا که هر چه گفتید انجام دادم، لطفاً آن ماهی پانزده هزار تومان را دوباره بدهید، و این چند ماهی که ندادید، بیزحمت یکجا پرداخت کنید.
در آن اعلامیه هیچ تمجید و تملقی از شاه دیده نمیشد و هیچ صحبتی هم از ادارهٔ امور مملکت تحت هدایت و توجهات اعلیحضرت و الفاظ و عباراتی شبیه به این در آن دیده نمیشد. بلکه برعکس، اعلامیه به شدت منتقد وضع موجود بود. سیدزیا در بخشی از اعلامیهاش گفت که … با اینکه پانزده سال از اعطای مشروطیت میگذرد، معذلک هیچچیز تغییر نکرده است. چند صد نفر اعیان اشراف که زمام مملکت را به ارث در دست دارند، هنوز بعد از گذشت پانزده سال از مشروطه، خون ملت را میمکند. آن نظم و نسق پیشین دیگر برچیده خواهد شد و کشور با سرعت در جهت پیشرفت و ترقی گام برخواهد داشت. مفسدین به دست عدالت سپرده خواهند شد و بدون کوچکترین اغماضی به سزای اعمال خود علیه ملک و ملت خواهند رسید.
در دو سال بعدش دیگر کمکم در خود انگلستان هم زمزمههای بلند شد که آقا حالا که جنگ تمام شده دیگر حضور این همه نیرو در ایران توجیه ندارد و ما باید یواش یواش نیروهایمان را از ایران برگردانیم. نمیتوانیم این همه هزینهی نگهداری نیروها را پرداخت کنیم، کاری هم ندارند که بخواهند بمانند.
صدزیا از همان اوایل دورانی که وارد دنیای سیاست شد، از خودش یک چهرهی فعال و مطالبهگر و نسبتاً تندی نشان داد. یک بار صدزیا و رفقایش نقشه کشیدند که بروند تو مغازههای یکی از نمایندههای دورهی اول مجلس که هوادار محمدعلیشاه بود و یک بمب دستساز را تو مغازهاش منفجر کنند و نمایندهی مجلس را ترور کنند. نقشه اجرا شد، آن کسی که رفته بود تو مغازه که بمب را منفجر کند تونست کارش را انجام بده، ولی خب نماینده زنده ماند و بمگذار خودش کشته شد، صدزیا هم تونست فرار کند.
دلیل این تصمیم چه بود؟ دلیلش ورشکستگی دستگاههای دولتی در ایران بود که یکییکی داشت حوالهها و چکهایشان برگشت میخورد. و البته که انگلیسیها میخواستند کارشکنی کنند و اعضا را برای دولت مشروطهخواهی که حاضر به پذیرفتن قرارداد هزار و نهصد و نود و نود نبود سختتر کنند.
حکومت مرکزی در تهران وجود داشت، اما آنقدر ضعیف و ناتوان بود که اقتدارش از پایتخت آنورتر نمیرفت. حکومت مرکزی نه قوای مسلح مقتدر و بروکراسی توانمندی داشت و نه از بودجه و امکانات کافی برخوردار بود. دولتها پشت سر هم میآمدند سر کار و هنوز چند ماهی از تشکیل کابینهی دولتشان نگذشته بود که یا استعفا میدادند یا برکنار میشدند و دوباره دولت بعدی و دوباره همین آش و همین کاسه. اوضاع اقتصادی هم آنقدر خراب بود و خزانهی دولت مرکزی چنان خالی بود که حکومت به زمین و زمان بدهی داشت.
در سال هزار و دویست و نوع سال کودتا، حکومت جدید روسیه، حکومت جدید روسیه دارد از جنبش جنگل حمایت میکند ولی در عین حال نمایندهی دولت ایران هم دارد با لنین و مشاورانش صحبت میکند بلکه بتواند متقاعدشان کند که یک قراردادی چیزی ببندند و دست از دخالت در ایران و حمایت جنبش جنگل بردارند.
بخشها ۲۸
دربارهٔ این قسمت
داستان زندگی رضاشاه، قسمت دوم
اپیزود شماره 135
لینک حمایت مالی ریالی و ارزی از پادکست رخ
پادکست رخ در شبکه های اجتماعی
منابع
کتاب ایران برآمدن رضاخان نوشته سیروس غنی
کتاب رضاشاه از تولد تا سلطنت نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه از سقوط تا مرگ نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه : خاطرات سلیمان بهبودی شمس پهلوی و علی ایزدی
کتاب شترها باید بروند نوشته سر ریدر بولارد و سر کلارمونت اسکراین
کتاب تاریخچه بریگاد و دیویزیون قزاق نوشته محسن میرزایی
کتاب حیات یحیی نوشته یحیی دولت آبادی
کتاب تاریخ بیست ساله ایران نوشته حسین مکی
کتاب روز شمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي نوشته باقر عاقلی
کتاب رضاشاه نوشته صادق زیباکلام
کتاب درآخرین روزهای شاه نوشته ریچارد استوارت
کتاب رضاشاه و شکل گیری ایران نوین نوشته استفانی کرونین
کتاب بازیگران عصر طلایی نوشته ابراهیم خواجه نوری
کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان
کتاب کودتاهای ایران نوشته سهراب یزدانی
اسناد وزارت خارجه انگلیس در خصوص ایران
.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.