پرطرفدارترین سوالات
سوالات و پاسخها از پادکستهای فارسی
سیدضیا تصمیم گرفته بود که برای جلب رضایت انگلیس، یه سری افسرهای انگلیسی برای ارتش استخدام کنه، و میدونست که رضاخان با این کار مخالفه، برای همینم، روز اول اردیبهشت هزار و سیصد، بیست نفر از افسرهای انگلیسی که سیدضیا استخدامشون کرده بود، بدون اطلاع رضاخان اعزام شدن به قزوین. رضاخان علنا گفت که افسرهای انگلیسی را به کار نمیگیره که هیچ … تازه، چندتاییم که از قبل تو قذاق خونه ماندن هم بیرون میکنه. رضاخان اینطور استدلال کرد که مردم استخدام افسرای انگلیسی را تلاش تازهای برای تجدید قرارداد هزار و نهصد و نوزده می دونند و این موضوع را برنمیتابند.
چین که قرنها جلوتر از همه بود، تکنولوژیک، سازمانی جلوتر از هر کشوری بود، از قرن هجده و نوزده افتاد عقب.
نجادها، اقوام، فرهنگها، مناطق جغرافیایی، اینا تفاوتهای عظیم دارند در زمینههای مختلف. نه بخاطر ژنتیکشون فقط، بخاطر جغرافیاشون، فرهنگشون، تاریخشون، کلی عامل دیگه.
دو تا اتفاق مهم داره میگفت اینجا، طبقات پایین، مایوس میشن، عصبانی میشن، فکر میکنند همیشه یه دست نامرعی هست که جلوی پیشرفتشون و گرفته دستهای پشت پرده است.
او میگه که اولاً که ما دانشمون محدود است، ما نمیدانیم کی واقعاً شایست است، موفقیت مال یک فاکتور و دو فاکتور نیست، استعداد هست، خانواده پشتیبان هست، محیط فرهنگی هست، تلاش و کوشش خود آدم هست، انتخاباش هست، انتخابهای تصادفی هست.
در فاصلهی سالهای 1937 تا 1938، فریدا بیشتر از تمام هشت سال زندگی زنانشوییش نقاشی کشید.
پابلو آنقدری قتل و جنایت کرد و آنقدر به دولت فشار آورد که در نهایت تونست حرفش و به کرسی بشونه و قانون استرداد را لغو کنه.
شخصی که امروزه ما به نام فردوسی میشناسیمش، به احتمال زیاد اسم کوچیکش منصور بوده و نام پدرشم حسن بوده.
حدود ده میلیون یهودی در اروپا زندگی میکردند و طبیعی است که با این فشارها، آنها تصمیم گرفتند از اروپا مهاجرت کنند.
برای پی بردن به وجود، باید به جستجوی خود و دنیای اطراف پرداخته و به شناخت عمیقتری از هستی برسیم.
داروین گفت زرافهها گردن کوتاه بودند و بعد گردن بلند شدند. اتفاقی که افتاده این بوده که در میان این زرافههای گردن کوتاه، جهشهای ژنتیکی رخ داده و زرافههای گردن بلندی هم به وجود آمدند. حالا، آیا این گردن بلند برایش کار خاصی انجام میدهد، برایش چیزی فراهم میکند که آن گردن کوتاهها ندارند؟ در حالتی که علف روی زمین فراوان است نه، کار خاصی برایش نمیکند، اتفاقاً زندگیاش سختتر هم میشود، پس گردن بلندها حذف میشوند، یعنی چه بسا که بارها و بارها این جهش ژنتیکی گردن بلند در زرافهها رخ داده ولی نمانده.
در یک سری موضوعی باستانی، از این نوع تبردستیها پیدا شدند که خیلی بزرگند، یعنی اندازه این میز، و اصلاً قابلیت حمل ندارند. لبهها شونه با میکروسکوپ الکترونی مطالعه کردند و فهمیدند که اصلاً استفاده نشدهاند، یعنی باهاشی چیز نبریدهاند، یک شیء به این بزرگی و به این سنگینی که اصلاً حمل نمیشده و در تعداد دهها عدد کنار همدیگر روی زمین چیده شده، چرا؟ اینجا هست که به شوخی، هر زمان ما انسانشناسان و باستانشناسان برای چیزی جواب نداریم، برمیگردیم، میگوییم آیینی بوده. یعنی وقتی که یک چیزی، یک شیء، کارکرد عینی و دقیق برایش نمیتوانم پیدا بکنم، یعنی نه برای کوبیدن بوده، برای هیچ چیز نبوده، برای موزه بوده، موزه بوده و ما فکر میکنیم برای پز دادن بوده، یعنی ارضای یکی از قدیمیترین نیازهایی که بشر توی خودش داشته و آن دیده شدنه، منو ببینید.
حیوانات هیچکدام به آتش نزدیک نمیشوند و هیچ حیوانی به غرض انسان هم قدرت کنترل آتش را نداشته، یک برتری یگانهای به انسانها بخشیده میشود و اینکه خوابهای بریدهبریدهای که قبلاً داشتند تبدیل میشود به خواب عمیق همانی که ما به آن میگوییم رم یا رپید آی موومنت، جایی که خواب میبینیم و چشمانمان شروع میکند به دودو زدن. این خواب دیدن همان دیفرگمنتیشن در کامپیوتر است، یعنی باعث میشود که حجم اطلاعاتی که در مغز شما انباشته شده در طول روز، حالا بیاید دستهبندی شود، مرتب شود، و یک فرگمنتیشن مرتب شود و یک فضای بازی به شما بدهد که فردا بتوانید خیلی فرشتر فکر کنید.
رودزیا بخشی از آفریقای جنوبی بوده که در خلال دهه انتهای قرن نوزدهم توسط سفیدپوستان انگلیسی مورد استعمار واقع میشود، یا آقایی به نام سیسیل رودز میآید یک بخش بزرگی از این مملکت را قشنگ میبرده و میگوید اینجا کشور من است. تبعیض نژادی. دقیقاً. میگوید کشور من و سفیدپوستانی که اینجا زندگی میکنند، اسمش را میگذارد رودزیای جنوبی، یا بخشش میشود رودزیای شمالی، به شدت همنژادپرست بودند، یعنی سیاهپوستان اکثریت بودند هیچ نقشی در تصمیمگیری مملکت نداشتند و فقط سفیدپوستان بودند. این مسئله به قدری از طرف جامعه جهانی به آن فشار وارد میشود تا نهایتاً رودزیا منحل میشود و میشود جزوی از کشور فعلی زیمبابوه.
این تدفینی که شما دارید از نئاندرتالها میبینید، نشاندهندهی افرادی است که به مرگ واقف شدند. برای آن شخص متوفی گوشت حیوان گذاشتند، ابزار سنگی برایش گذاشتند، میتوانیم اینگونه استنباط کنیم که شخص را صد در صد تمامشده در نظر نمیگرفتند، مثل اینکه قرار بوده که آن از این ابزارها جای دیگری استفاده کند، قرار غذا بخورد، گوشت حیوانات توشهی سفرش است. به نظر میآید این اندیشه درشان شکلگرفته بوده که این صد در صد تمام نشده، ما هرگز نمیتوانیم بفهمیم که توی ذهنشان چه انگارهای از جهان دیگری داشتند، خب این کار غیرممکن است با توجه به مدارک سنگوارهای و ژنتیکی که ما داریم، اما از روی تدفینهایشان متوجه میشویم که به نظر میآید فرد تمامشده نبوده و قرار است به یک سفر برود.
چرا بهش میگفتند نئاندرتال؟ من فقط مثل یک تیزر یادآوری میخواهم بکنم به خاطر اینکه در درهٔ نئندر کشف شده بود. نئندر در آلمانی یعنی نئاندرتال، و ما هم میگوییم نئاندرتال.
تحقیقی که انجام شده نشان میدهد که آنانی که این بخش ژنتیکی خاص را از انسانهای نئاندرتال بیشتر دارند، زمانی که کووید میگیرند، نرخ بستریشان دو برابر است و نرخ مرگ و میرشان هم خیلی بیشتر از آدمهایی است که آن ژن نئاندرتال را ندارند.
تو بیست بیست، دو مقالهای منتشر شد، که عنوان میکرد که نوع خاصی از انسان هایدلبرگ به نام انسان بدوی، که در آفریقا زندگی میکرده، آن کسی است، آن جامعهای است، که انسان هوشمند از درون آن گونهزایی کرده و ظاهر شده، این ظهور در آفریقا رخ داده.
لی برگر وقتی میخواسته برای تیم کاوش باستانشناسیاش آگهی بدهد، عنوان میکند که فقط خانمهایی با سایز بدنی خاص و قامت خاصی میتوانند در این تیم باشند که بتوانند از آن حفره خیلی باریک رد شوند و بروند آنجا کار کاوش را انجام دهند و نهایتاً این قطعات را بیرون بیاورند.
یک انسان است که سر شیر دارد. سازندهی این پیکرک هرگز چنین موجودی را از نزدیک ندیده بوده چون ما هرگز انسانی سر شیر داشته باشیم را ندیدهایم. موجودی تلفیقی درست کرده، موجودی که خیالی است و فقط در ذهن او میتوانسته درست شود. این کاملاً به ما نشان میدهد که سازندش ذهن خلاق و نمادپردازی داشته است.