دانستنیهای BPLUS بیپلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب
چین که قرنها جلوتر از همه بود، تکنولوژیک، سازمانی جلوتر از هر کشوری بود، از قرن هجده و نوزده افتاد عقب.
نجادها، اقوام، فرهنگها، مناطق جغرافیایی، اینا تفاوتهای عظیم دارند در زمینههای مختلف. نه بخاطر ژنتیکشون فقط، بخاطر جغرافیاشون، فرهنگشون، تاریخشون، کلی عامل دیگه.
دو تا اتفاق مهم داره میگفت اینجا، طبقات پایین، مایوس میشن، عصبانی میشن، فکر میکنند همیشه یه دست نامرعی هست که جلوی پیشرفتشون و گرفته دستهای پشت پرده است.
او میگه که اولاً که ما دانشمون محدود است، ما نمیدانیم کی واقعاً شایست است، موفقیت مال یک فاکتور و دو فاکتور نیست، استعداد هست، خانواده پشتیبان هست، محیط فرهنگی هست، تلاش و کوشش خود آدم هست، انتخاباش هست، انتخابهای تصادفی هست.
کرایه حملهبار اول سی درصد افتاد چهل درصد افتاد هفتاد و پنج درصد هشتاد درصد بین همین دورهای که رضا شاه پادشاه اداره میکند کرایه حملهبار آمد پایین چون اعتبار بخشهای مختلف کشور با هم برقرار شد جا به جای نسبتاً بهتر و سریعتر شد نسبت به قبل، ارزانتر از قبل شد و از همه مهمتر که امن شد، هم جا به جای کالا هم جا به جای انسان، و این خوب یک قدم بسیار لازمی بود برای اینکه ایران بخواهد از عقبماندگی خارج شود. این گامهای اولیه که برداشته شد، یکخورده شرایط آمادهتر شد برای توسعه، در واقع دولت شد حالا موتور توسعه.
تیمورتاش که از آدمهای دیگر دور و بر رضا شاه، خیلی آدم باهوش، آدم تحصیلکرده، مسلط به چند تا زبان، خیلی وارد به بازیهای سیاسی، اسمش وزیر دربار رضا شاه است، ولی مشهور به اینکه نفر دوم امریکت خود رضا شاه است... سرنوشتش چه میشود؟ مرگ مشکوک در زندان. علیاکبر داور یک دیگر از آدمهای بسیار مؤثر دور و بر رضا شاه... وقتی رضا شاه با او غضب شد، از ترس اینکه به سرنوشت تیمورتاش و بقیه دچار نشود، رفت شب خانه تریا کریخت و الکل هم زد و سرکشید و خوابید دیگر بلند نشد.
روی کاغذ، البته نظام سیاسی امریکه پادشاهی مشروطه بود، در آن قرار بود مجلس همهکاره باشد، شاه نمادین باشد، ولی در سیستم رضاخان، از این خبرها نبود، سیستم آنطوری بود، یک مدت، جواب نمیداد، کاری پیش نرفته بود، وقتیکه سیستم عوض شده بود، یعنی رضا شاه آمده بود، برعکس داشت عمل میکرد. مرحله به مرحله به قول کاتوزیان در سه مرحله میگوید سیستم را برد تا دیکتاتوری و نهایتاً تا استبداد، جایی که دیگر قدرتش مطلق بود، برعکس شاهان قاجار که قدرت مطلق را داشتند ولی توانایی اعمالش را نداشتند. توانایی اعمالش را نداشتند، رضا شاه توانایی اعمالش را هم داشت، و همین روی کاغذ اختیارات شاهان از ناصرالدین شاه کمتر بود چون سلطنتش مشروطه بود، ولی رضا خواهان کسی نبود که مثل مجلس مشروطه بخواهد قدرتش را محدود بکند.
تاریخ ایران و از جمله تاریخ بعد از مشروطه ایران، که در آن برای اولین بار دارد دعوای سیاسی اتفاق میافتد... این فرهنگ کامپرمایز یکسره از آن غایب است، کلا نیست. امروز هم یک گرفتاری بزرگی ما به نظر میآید همین است، ولی آن موقع هم بود که روشنفکران در جستجوی راهحل بینقص، انقدر تا سر و کلهای هم زدند، که همان استبدادی که همهشان از آن میترسیدند و علیهاش مبارزه کردند، آمد تو مار همهشان را پیچید و نشانشان داد کار کردن یعنی چی؟ این درس را تاریخ به بهای گزاف، به قیمت گران واقعاً، به ما داد، و ما بهترین کاری که میتوانیم بکنیم این است که حداقل واقعاً از آن یاد بگیریم.
هر کس به دلیل یا به بهانهای، به خاطر نگرانیهایی که رضا شاه داشت، که البته همیشه نگرانیها بیپایه نبود، یکسره بیپایه نبود ولی به حال این بدبینی بود و خودرایی بود و ترس بود، ترسی که افتاد تو دل اطرافیانش که این هر چه به سمت پایان حکومتش داریم میآییم این بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. همه چیز متکی بود به خودش. همه چیز خودش بود چون همه حذف شده بودند.
ایران خیلی عوض شده حتما در دوره رضا شاه، حتما کسی که در زندگی خودش ایران قبل از رضا شاه و بعد از رضا شاه را دیده باشد، تفاوت شگفتانگیزی دیده، هم از نظر ساختمان و راه و پل و جاده و کارخانه و هم از نظر قدرت پیدا کردن دولت، از اینکه از آن حالت ممالک محروسهی ایران خارج شود، شبیهتر شود به دولت ایران، به کشور ایران. و در این مسیری که رضا شاه میرود، درآمد نفت بسیار کمک زیادی به او میکند. با اینکه سهم ایران از درآمد نفت خیلی کم است آن موقعها، و آن سهم کم را هم دیدیم، میدانیم، خیلی دیر میدهند، به زور میدهند، به زور باید گرفت واقعاً. ولی همان سهم کم در دست کسی مثل رضا شاه کمک زیادی کرد به تغییر کشور و به جلو بردنش در مسیر توسعه.
در دورهی رضاشاه انحصار آموزش از روحانیت گرفته شد، سال 1304 که آغاز سلسلهی پهلوی تا سال بیست، سالی ده درصد تقریباً به تعداد کسانی که میرفتند مدارس جدید اضافه شد.
رضا شاه وقتی که تهران اشغال شد به دست متفقین استعفا داد از سلطنت، جنگ جای دوم، اول جای دوم، جای دوم، و تبعید شد و از ایران رفت و بعد از چند سال در غربت مرد. حالا، داستان سقوطش را جای دیگری خواهیم گفت. ولی واقعیت این است که رضا شاه وقتی کارش تمام شد محبوبیتی نداشت در ایران، حمایتی بین مردم نداشت، و چیزی هم که از سیستم مانده از اینکه رفت فروپاشید. ایرانی که این همه تغییر کرده بود ظرف پانزده، بیست سال، پادشاهی که داشت ازش میرفت محبوب نبود. و این خیلی چیز عجیبی است واقعاً.
رضاخان سردار سپه ولی از اینجا دیگر میشود رضاشاه پهلوی. اسم پهلوی از کجا آمد؟ فامیلی رضاشاه بود ولی تا آن وقت در واقع آدمها فامیلی نداشتند، با لقب شناخته میشدند... کردند که فامیلی پهلوی را بردارند برای رضاخان، که اسم یکی از زبانهای ایران باستان هم بوده، ایشان قبول میکنند، دستور هم میکنند که خب هر کسی فامیلی مشابه با پادشاه من دارد باید فامیلیاش را عوض کند... و تفاوت از همین جا شروع میکند چشمگیر شدن. اگر که ما گفتیم قاجارها خودکامگانی بودند که ابزار خودکامگی نداشتند. رضاشاه هم خودکامگی بود هم ابزارش را فراهم کرد، یعنی در واقع هم هوش شد که بفهمد که ابزار میخواهد خودکامه هم بخواهی باشی، امکانات لازم داری، و هم ارزش شد که این امکانات را فراهم بکند.
سقوط رضاشاه نتیجه یک بدشانسی است، یک مقدار شرطبندی نادرست روی طرف برندهی جنگ جهانی، ولی همهی آن ویژگیهایی هم که حکومت پهلوی اول داشت و روزگاری کمکش کرده بود که مثلاً پروژهی توسعهی دولتمحور و شهرمحور و مرکز محورش را پیش ببرد، همهی همان ویژگیها حالا باعث شده بودند که در این موقع بحران آسیبپذیرتر هم باشد، هم آسیبپذیرتر. به این معنی که راحتتر بیفتد و هم آسیبپذیرتر کرده باشد کشور را که زمین خوردنش پرهزینهتر شود برای خودش و برای ملت و برای کشور ایران. اثر کوتاهمدتش این است که دههای بسیار پرالتهابی میشود در تاریخ سیاسی ایران. خیلی خیلی دههای ناآرام. و آثار ناآرام که میگویم نه فقط ناآرام سیاسی از نظر اقتصادی، اجتماعی، وضع واقعاً رقتآوری دارد ایران در سالهایی از دهه بیست.
همین اندازهاش، وجود داشتنش و اندازهی بزرگش باعث میشد که خیلیها دست بردارند. فاصلهی کشوری که ارتش ندارد اصلاً، و کشوری که ارتش شکلگرفته یک برتری دارد، فاصلهی خیلی زیادتری، فاصلهی بزرگی است که این کار بسیار لازمی است که باید انجام میشد و انجام شد. حتی منتقدین رضا شاه، مثل مدرس، مثل مصدق، مثل تقیزاده، حتی اینها سر این قضایا ازش تقدیر کرده بودند.
دلیلش این نیست که اینها سرکوب را ندیدند، اینها دیدند سرکوب را، منتها سرکوب را دیدند قبلش را هم دیدند زندگی کردند که چه اوضاع پرآشوب و پررج و مرجی بود بعد از مشروطه. این است که اینها به آن وضعیت، آنقدر که شما الان با فاصله اعتراض میکنید اعتراض نمیکردند.
اول که اصلاً کلی بحث بود سر اینکه راهآهن کشیدن کار درستی یا نه، مخالف داشت. بعد اصلش که تصویب شد، سر محصورش بحث بود. هر کسی میخواست از آبادی خودش راحت شود، اعتراض میکرد، تحصن میکرد. مخالفهای بزرگی داشت، مثل مصدق، مخالف بود، میگفت که این عوایدش مستقیم نیست، کارخانه قند و شکر، عوایدش بیشتر اهلا، یا مدرس مخالفش بود. بحث خلاصه کم نبود.
اصلاً ایران آنوقت ارتش منظم یکپارچهای که یونیفورم یکنواخت پوشند تحت امر دولت مرکزی باشند ندارد... تمام رضاخان که بود وزیر جنگ که شد، فرمان شماره یک ارتش این را... یک ماه بعد ارتش نوین ایران درست شد، پنج تا لشگر در این پنج تا شهر، بعد ستادهای فرماندهی اینجا، و بعد یک بخش بزرگی از بودجه برود برای ارتش، که هم کمیتش و هم کیفیتش برود بالا، هم پادگانها آنها را تازه کنند، هم تجهیزات را نونوار کنند، هم افسرها را بفرستند خارج آموزش ببینند، و واقعاً تشکیل ارتش نوین ایران کار بسیار مهمی بود آنوقت.
اون بازار جدید میتواند کجا باشه؟ میتواند چین باشه، بازار چند صد میلیونی چین میتواند باز بشه برای صنایع امریکایی. بعد این چین بود که از دسترسی به بازار آمریکا و اروپا و آسیا و آفریقا بهرهمند شد. ولی همهی اینا از آن دری شروع شد که نیکسون باز کرد.
تایوان هم احساس خیانت میکند که به آمریکا نمیشه اعتماد کرد پشت ما را خالی کردند