
داستان زندگی رضاشاه قسمت چهارم
دانستنیهای این اپیزود ۲۹
روی زمانِ هر دانستنی بزنید تا همان لحظه را بشنوید.
کودتا الزاماً طرح دیکتهشدهای از لندن نبود اما نقش دو چهرهٔ انگلیسیام غیرقابل انکار بود: نورمن وزیرمختار و مهمتر از آن آیرونساید، فرماندهٔ بریتانیا در ایران. آیرونساید وقتی وضعیت ایران را دید، به این جمعبندی رسید که ایران بدون قدرت و حاکمیت یک نظامی مقتدر جمع نمیشود و منافع انگلیس هم اینگونه تأمین نمیشود. پس در ملاقاتهایی که با رضاخان داشت، زمینهٔ شکلگیری کودتا را فراهم کرد. از سمت دیگر نورمن از سیدزیا، سیاستمدار صدمدار جوان، جاهطلب و حامی انگلیس برای کودتا حمایت کرد. این دو جریان در نهایت به هم رسیدند و کودتای سوم اسفند بدون مقاومت جدی شکل گرفت.
رضاخان خودش عنوان سردار سپه را گذاشت کنار و نام خانوادگی پهلوی را برای خودش انتخاب کرد. بهنظرم زیاد از همان موقع پیشبینی میکرده که به زودی پادشاه میشود و برای همین هم نام خانوادگیاش را خیلی منحصر به فرد و خاص انتخاب کرده.
یحیی دولتآبادی از شتاب بیجا در تهیهی طرح انتقاد کرد و گفت که چه دلیلی داشته که شب قبل یاران رضاخان بیایند به من فشار بیاورند که طرح را امضا کنم. او گفت این ماده واحدهای که به مجلس آمده دارد سه تا طرح جداگانه را با هم ارائه میدهد، اصلاح قانون اساسی، خلع سلسلهی قاجار و انتخاب رضاخان به عنوان پادشاه آینده، اینها هر کدامشان یک طرح جدا هستند. او شخصاً مخالف قاجار بود و به خلع این سلسله رأی میداد اما موافق سلطنت موروثی نبود و بنابراین با این طرح کلیای که عجولانه و احساسی آوردهاند مخالف بود.
روزنامه تایمز لندن عکسی از احمدشاه چاپ کرد که نشان میداد شاه جوان ایران با کت و شلوار و کروات وسط جمعی از خانمهای ترگل و ورگل فرنگی ایستاده است. روزنامههای طرفدار رضاخان که انگار منتظر یک فرصت بودند، عکس را برداشتند و چسباندند به صفحه اول خودشان. زیرش نوشتند که بله، شاه مملکت در اوج بدبختی و عقبماندگی ایران مشغول عیش و عشرت در فرنگ است. که البته خوب پر بیراه نمیگفتند.
مجلس موسسان اولین جلساتش را در پانزده آذر 1304 تشکیل داد و ظرف یک هفتم تمام مراحل قانونی انجام شد و در نهایت در بیست و چهار آذر 1304 خورشیدی، رایگیری نهایی انجام شد. از دویست و شصت نماینده مجلس موسسان، سه نفر رای ممتنع دادند و دویست و پنجاه و هفت نفر رای به اصلاح قانون اساسی و انتقال رسمی سلطنت به خاندان پهلوی دادند. رضاخان با تشریفات خاصی رفت مجلس، و بعد از نطق کوتاهی که داشت، سوگند خورد که به قانون اساسی وفادار باشد، و از آن لحظه به بعد، رضاخان، رضاشاه شد.
حادثه قتل میرزاده عشقی و حوادث سقاخانه و چند تا شورشی که به تازگی در نقاط مختلف کشور اتفاق افتاده بود، دلیل مدرس برای استیضاح رضاخان بود. مدرس گفت: اعلام حکومتنظامی خلاف قانون اساسی بوده و دولت نتوانسته نظم و امنیت را برقرار کند.
این پیام یک نقطه عطف تاریخی بود. منظورم خیلی واضح این بود که خزعل دیگر نمیتواند روی حمایت نظامی بریتانیا را حساب کند و باید با رضاخان کنار بیاید.
به موجب این قانون، واردات قند و شکر صرفاً در اختیار دولت قرار گرفت و بخشی از درآمد دولت از این محل رفت برای احداث راهآهن سراسری ایران. البته قانون ساخت راهآهن در مجلس بعدی و در سال 1366 نهایی شد ولی بودجهاش از همین انحصار واردات قند و شکر و مالیاتی که روی آن گذاشتند تأمین شد.
رضاخان خودش هوادار سرسخت حکومت جمهوری بود و میخواست اتفاقی که در ترکیه افتاده و سلطنت عثمانی جای خود را به جمهوری داده در ایران هم بیفتد. ریشههایش برمیگشت به همان سالهای بعد از مشروطه. وقتی که یک دست روشنفکران به این نتیجه رسیدند که قاجارها هیچ کاری را نمیتوانند پیش ببرند و ایراد اصلی هم خود حکومت پادشاهی است که سد راه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در ایران است. این دست روشنفکران معتقد بودند که جمهوری شکل آیندهی اغلب حکومتها در دنیا است و در اروپا هم به خوبی جواب داده. پس آنها تحت تأثیر تحولات اروپا به این فکر افتادند که تبدیل سلطنت به جمهوری میتواند یک قدم بزرگ به سمت مدرنیته باشد.
خبر سیلی خوردن مدرس، مثل باد تو شهر پیچید. کتک خوردن یک روحانی محبوب و شناختهشده، آن هم وسط مجلس، عموم مردم را عصبانی کرد... این اتفاق مدرس را جسورتر کرد. حالا دیگر، او تنها نبود و یک جمعیتی را پشتش داشت. مدرس به آن دسته از نمایندههایی که خیلی هم از جمهوری مطمئن نبودند هشدار داد که، اگر امروز به اسم جمهوری همه چیز را بدهیم دست یک نفر، فردا از مشروطه فقط اسمش میماند. بعد هم خطاب به نمایندهها گفت، حداقل کاری که میتوانید بکنید این است که از مجلس خارج شوید تا مجلس از حد نصاب بیفتد. این تاکتیک مدرس جواب داد و روز سیام اسفند، مجلس از حد نصاب افتاد و تعطیل شد.
رضاخان در یکی از مکالماتش با لوری وزیر مختار انگلیس به او گفته بود که مادام که سرتاسر ایران زیر اقتدار بیچون و چرای حکومت مرکزی در نیاید، مادام که افراد غیرنظامی خلع سلاح نشوند و قدرت دست دولت تمرکز نداشته باشد، کشور روی نظم و استقلال را نمیبیند. با همین طرز تفکر بود که رضاشاه تصمیم گرفت به جنوب قشونکشی کند.
احمدشاه بدون معطلی یک تلگرام به رئیس مجلس فرستاد و رسماً اعلام کرد که نظر به اخبار تاسفآوری که از ایران رسیده و تحریکاتی که سردارسپه بر ضد امنیت عمومی میکنند، ما اعتماد خود را از سردارسپه سلب نمودیم، لازم است اکثریت مجلس نسبت به شخص دیگری اظهار تمایل کند تا حکم نخستوزیری او را صادر کنیم. احمدشاه نه فقط با استعفای رضاخان موافقت کرد بلکه رضاخان را متهم کرد که دارد مردم را علیه امنیت عمومی تحریک میکند.
در همین مسیر با آمدن وزیرمختار جدید انگلیس آقای لورینگ که به جای نرمن آمده بود، نگاه لندن به رضاخان واقعبینانهتر و حتی مثبتتر شد. رضاخان هم در کنار گسترش عملیات برای برقراری به نقطهای رسید که دیگر نخستوزیرها در برابرش دوام نمیآوردند. سرانجام در پاییز سال 1302 بعد از استعفای پیرنیا، رضاخان خودش را برای نخستوزیری پیشنهاد داد، احمدشاه هم پذیرفت و بعدش همسفر کرد به اروپا. سفری بیبازگشت. رضاخان سردار سپه نخستوزیر شد و حالا برای تحقق آرزوهایش دستش از همیشه بازتر بود.
مدرس به اعتبارنامهها گیر داده بود که زمان طولانیتر بشود و حالا تدیان آمده بود به اعتبارنامههای یاران مدرس گیر داده بود. کارنامههای یاران مدرس گیر داده بود و با این کار آب در آسیاب مدرس میریخت. هرچقدر که کشمکش بیشتر شد و زمان بیشتری گذشت، طرح جمهوریتم بیاثر شد و عقب افتاد.
با توجه به حمایت اکثر نمایندهها، مشخص بود که این طرح رای میآورد و رای هم آورد. اما در عین حال، و علیرغم فضای سنگین سیاسی آن روز، و علیرغم اینکه مخالفان میدانستند رضاخان مثل عقاب از دور دارد نگاهشان میکند، چهار نفر به عنوان مخالف ثبتنام کردند... مشکل چهار نفرشان این بود که این کار ایراد قانونی دارد. میگفتند که قانون اساسی، سلطنت را متعلق به خاندان قاجار میداند و تغییر سلطنت هم فقط در اختیار قانون اساسی است. حالا اگر میخواهید قاجار را خلع کنید، اوکی، ما هم موافقیم، منتهی از روی قانون، تغییر در قانون اساسی در صلاحیت مجلس موسسان است. ما در مجلس شورای ملی نمیتوانیم طرحی را به تصویب برسانیم که تصویبش مستلزم تغییر در قانون اساسی باشد.
اگر رضاخان برای تغییر سلطنت تردید داشت، این پیام تردیدهای بهجا ماندهاش را از بین برد، مخصوصاً اینکه زمین و زمان الان دیگر پشتش بودند. بعد از تظاهرات مردم در شهرهای مختلف و حمایت از رضاخان نوبت به ارسال پیامها رسید. سه ایل تلگرافها در حمایت از رضاخان به سمت پایتخت سرویس شد، آنقدر که تلگرافخانهها نمیتوانستند پاسخگوی این همه درخواست باشند.
رضاخان سوار کالسکه شد و با چند سوار نظام به سمت بهارستان رفت. او فکر میکرد که با حضورش و با قدرت نظامی و زور میتواند اعتراضات را جمع کند. اما جمعیت راه را به روی کاروان او بست و بعداً شروع کرد به سنگ زدن به سمت کالسکهی رضاخان. سربازان برای باز کردن مسیر با قنداق تفنگ و سرنیزه به مردم حمله کردند و با معترضین درگیر شدند و در درگیریها چندین نفر مجروح شدند. صحنهای که قرار بود نمایش اقتدار رضاخان باشد، تبدیل شد به یک ضد تبلیغ بزرگ. آمدن رضاخان به صحنهی درگیری تصمیم اشتباهی بود. حالا هم که آمده بود به جای اینکه سیاست به خرج دهد و از فرصت استفاده کند و بیاید وسط مردم و با آنها صحبت کند و حتی اعتراضات را به نفع خودش مصادره کند، با عصبانیتی کنترل نشده دستور داد که با زور و کتک معترضها را متفرق کنند. با این کار برای اولین بار بخشی از حیثیت اجتماعی سردار سپه ترک برداشت و تصویری که از سردار نظم و امنیت در ذهن مردم نقش بسته بود لکهدار شد و شعارهای تندی هم علیه رضاخان شنیده شد، چیزی که تا آن روز سابقه نداشت.
او متوجه شد که از اقشار و لایههای مذهبی جامعه، از روحانیون، و در یک کلام، از نهاد دین غافل بوده. از اینجا به بعد، رضاخان سعی کرد با سیاست رفتار کند و از یک سوراخ دوبار گزیده نشود، سعی کرد پایگاه خودش را بین روحانیون قویتر کند و تصویر ذهنی دولت غیرمذهبیای که از خودش ارائه داده بود را تلطیف کند. رضاخان از اواخر فروردین هزار و سیصد و سه سعی کرد دل روحانیون را به دست بیاورد و برای این کار هیچ فرصتی را از دست نداد.
در اردیبهشت سال 1304، به دستور رضاخان، سرتیپ زاهدی، بدون اطلاع انگلیسیها رفت خوزستان و خودش رسید به کشتی تفریحی شیخ خضعل، و شیخ را دزدید و آوردش تهران. البته که در تهران باز هم با احترام با شیخ رفتار شد، ولی شیخ اجازه نداشت از تهران خارج شود. حتی دو سال بعد، وقتی که شیخ شکایت کرد که بینایش دارد از دست میرود، و اجازه خواست که برای معالجه برود اروپا، رضاخان قبول نکرد که برود، منتها به جای آن یکی از بهترین پزشکهای اروپا را آورد تهران بالای سر شیخ. خلاصه که شیخ عضل تا آخر عمرش هرچند با احترام ولی در هر صورت در حجرهٔ خانگی در تهران ماند و در تهران هم از دنیا رفت.
رضاخان میترسید که برگردد به تهران و دوباره ازعل بشود همان ازعل قبلی و دوباره همان آش و همان کاسه. برای همین هم بهش پیشنهاد داد که با احترام پیش و همراه من بیا بریم تهران. اما به شیخ ازعل قبول نکرد که برگردد. بعدش رضاخان آمد به انگلیسیها را واسطه کرد که شیخ را راضی کنند برود تهران، ولی باز هم نشد که بشود. راهحل چی بود؟ در اردیبهشت سال هزار و سیصد و چهار، به دستور رضاخان، سرتیپ زاهدی، بدون اطلاع انگلیسیها رفت خوزستان و خودش رساند به کشتی تفریحی شیخ ازعل، و شیخ را دزدید و آوردش تهران.
مدرس گفت: وقتی شنیدم که میخوان به زنها حق رأی بدهند، چهار ستون بدنم لرزید، خدا همچین قابلیتی را به اینها نداده که بخواهند حق انتخاب داشته باشند. اشکال بر کمیسیون این است که اسم نسوان را در منتخبین برد که از کسانی که حق انتخاب ندارند نسوان هستند. خداوند قابلیت در اینها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب داشته باشند گذشته از اینکه در حقیقت نسوان در مذهب اسلام تحت قیمومیتاند. الرجالو قوامون علی النسا!
در مجلس با وجود رأی اعتماد سنگینی که کابینهٔ رضاخان گرفت، اما اقلیت مجلس به رهبری حسن مدرس همچنان تمام تلاش خودشان را در مخالفت با رضاخان به کار گرفتند و توانستند حدود دو ماه بعد از آغاز به کار کابینهٔ جدید، باز به کار کابینهٔ جدید، رضاخان را بکشوند به مجلس و استیضاحش کنند. مدرس ولکن رضاخان نبود. اما چه شد که رضاخان استیضاح شد؟ دو اتفاق مهم افتاد: اولی، ترور شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و مشهور آن دوران، آقای میرزاده عشقی بود. با وجود اینکه هیچوقت مشخص نشد که قاتل عشقی کی بوده، اما انگشت اتهام رفت سمت رضاخان. چرا؟ چون عشقی مخالف سرسخت رضاخان بود. البته عشقی اولش طرفدار رضاخان بود و مخالف مدرس، اما بعد از غایلهٔ جمهوریت و اشتباهاتی که رضاخان داشت، عشقی رفت تو تیم مخالفین رضاخان و شروع کرد تو مطبوعات علیه رضاخان مطلب نوشتن و شعر گفتن. بعد هم که ترور شد هر چند که مدرکی پیدا نشد، اما مخالفهای رضاخان سعی کردند که نظم رضاخانی را با بوی خون منتقدانش گره بزنند. این اتفاق اول بود، اتفاق دوم به مراتب سر و صدای بیشتری داشت. هنوز داغ ترور عشقی تازه بود که دو هفته بعد، تهران با یک خبر عجیب تکان خورد: معجزه در سقاخانهٔ نوروزخان. در اواسط خرداد، در تهران شایعهای پیچید که آره، سقاخانهٔ نوروزخان در محلهٔ عاشقهای خادی شفا میدهد. گفتند یک بندخودهٔ نابینایی رفته، آب سقاخانه را خورده و بینا شده، یک مرد چلاقی هم آب سقاخانه را نوشیده و الان دارد تو خیابان میدود. و الان دارد تو خیابان میدود. در ادامه شایعه، خبر پیچید که یک فرد بهایی هم که قصد جسارت به سقاخانه را داشته کور شده، جلل خالق.
حضور دو آدم خارجی با دوربین آن هم در فضای داغ تعصبات مذهبی جرقهی یک فاجعه شد. شایعه کردند که بله، این تونبتون شدهها بهاییاند، فلانفلان شدهها پا شدند آمدند، سقاخانه را نجس کنند. به طور فاجعهآمیزی ملت شروع کردند به بد و بیراه گفتن و سنگ زدن به دو آمریکایی و آنها هم پا گذاشتند به فرار. اما مردم با سنگ و چوب خودشان را رساندند به آمریکاییها و لطو پارشان کردند. با هر زور و زحمتی بود چند نفر دو آمریکایی را از زیر دست و پا کشیدند و بیرون بردندشان بیمارستان.
مصدق گفت: اگر مجلس شورای ملی با استفاده از اختیارات قانونی که دارد قانوناً این اختیار را به شما بدهد، آنجوری دیگر احمدشاه نمیتواند اعتراض کند و نمیتواند قانوناً شما را از این مقام عزل کند. فقط مجلس این حق را پیدا میکند. ... رضاخان خیلی محرمانه و زیرپوستی رفت به دیدار سید حسن مدرس و با او آشتی کرد. ... حالا که خطری از جانب مدرس احساس نمیشد، وقتش بود که لایحهی پیشنهادی مصدق، مبنی بر فرمانده کل قوا شدن رضاخان، برود به صحن مجلس. لایحه رفت مجلس و خیلی راحت هم رای آورد. در اواخر بهمن 1303، مجلس تصویب شد.
روسیها که حالا دیگر نگاهشان به ایران متفاوت شده بود، رضاخان را از جنس اشرافیت قاجار نمیدیدند. نگاه روزها به رضاخان به عنوان رهبری از دل جامعهای نیمهبرجوا بود که قرار بود سدی در برابر استعمار باشد، پس آنها خیلی زود با نخستوزیر جدید گرم گرفتند. از آنور بریتانیا هم دیگر آن بریتانیای سختگیر گذشته نبود یا یک سختگیر گذشته نبود. نمایندهشان در تهران آقای لورین برخلاف نمایندهی قبلی آقای نوربند نگاه عملگرا و مثبتی به رضاخان داشتند ولی در کل رابطشان خوب بود.
تنها سلاح مدرس برای مقابله با رضاخان و طرفدارهای جمهوریخواهش وقتکشی بود. بهترین ابزارش برای وقتکشی هم اعتبارنامههای نمایندهها بود. مدرس با خونسردی یکییکی رفت سراغ اعتبارنامهها. به یکی ایراد میگرفت که در حوزه انتخابیش تقلب شده، به آن یکی گیر داد که در حوزه انتخاباتت آرا خرید و فروش شده، به سومی گفت که نظم صندوقها به هم خورده؟ و بعدش، برای هر پرونده یک نطق طولانی و پر از جزئیات میکرد و صغرا کبری میچید. تاکتیک مدرس اتفاقاً جواب داد و روزها گذشت بدون اینکه بحث جمهوریت که در جامعه خیلی داغ بود بتواند بیاید در صحن مجلس.
رضاخان گفت: «یگانه مرام و مسلک شخص من از اولین روز حفظ و حراست عظمت اسلام و استقلال ایران و رعایت کامل مصالح مملکت و ملت بوده و هست، در موقعی که برای دیدار آقایان حججالاسلام و علمای اعلام به حرم حضرت معصومه مشرف شده بودیم با معظمان لهم در باب پیشآمد کنونی تبادل افکار نموده و بالاخره چنین مقتضی دانستیم که به عموم ناس توصیه نمایم که عنوان جمهوری را موقوف نمایند.»
با عوض شدن دولت در انگلیس و تغییر سیاستهای دولت جدید، آنها دیگر خیلی بغض و کینهای نسبت به رضاخان نداشتند، و وقتی این گزارش لوری هم آمد، دیگر یک جورایی بیخیال شدند که رودرروی رضاخان بایستند.
نقطهای که رضا را در قزاقخانه به چهرهای متمایز تبدیل کرد، مهارتش در کار با مسلسلهای ماکسیم بود تا جایی که لقب رضا ماکسیم گرفت.
بخشها ۳۰
دربارهٔ این قسمت
داستان زندگی رضاشاه، قسمت چهارم
اپیزود شماره 137
حامی این قسمت پلتفرم ارتباطی یلووال مدیا
اینستاگرام یلووال مدیا / سایت یلووال مدیا
لینک حمایت مالی ریالی و ارزی از پادکست رخ
پادکست رخ در شبکه های اجتماعی
منابع
کتاب ایران برآمدن رضاخان نوشته سیروس غنی
کتاب رضاشاه از تولد تا سلطنت نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه از سقوط تا مرگ نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه : خاطرات سلیمان بهبودی شمس پهلوی و علی ایزدی
کتاب شترها باید بروند نوشته سر ریدر بولارد و سر کلارمونت اسکراین
کتاب تاریخچه بریگاد و دیویزیون قزاق نوشته محسن میرزایی
کتاب حیات یحیی نوشته یحیی دولت آبادی
کتاب تاریخ بیست ساله ایران نوشته حسین مکی
کتاب روز شمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي نوشته باقر عاقلی
کتاب رضاشاه نوشته صادق زیباکلام
کتاب درآخرین روزهای شاه نوشته ریچارد استوارت
کتاب رضاشاه و شکل گیری ایران نوین نوشته استفانی کرونین
کتاب بازیگران عصر طلایی نوشته ابراهیم خواجه نوری
کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان
کتاب کودتاهای ایران نوشته سهراب یزدانی
اسناد وزارت خارجه انگلیس در خصوص ایران
.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.