دانستنیهای «احمدشاه»
قرار شد که احمدشاه شانزده آبان دوباره برود سفر، دوباره برود شخوحال. آنقدر برای رفتن عجله داشت که پنج روز زودتر از قرار قبلی گفت که خب، من که اینجا بیکارم چرا زودتر نرم؟ پنج روز زودتر رفت سمت بغداد و از آنجا هم رفت دمشق و بیروت و نهایتاً مارسی فرانسه. احمدشاه رفت سفر فرنگ، سفری که دیگر برگشتی نداشت و احمدشاه هیچگاه به ایران برنگشت.
رضاخان برای این کارهایش برنامه داشت و چیزی نگذشته بود که از احمدشاه خواست که عنوانید. احمدشاه خواست که عنوان فرمانده کل قوا را بدهد بهش! قبلش تا حدودی اختیارات فرماندهی کل قوا را از شاه گرفته بود و الان میخواست خود عنوان را تمام اختیارات را بگیرد. فرمانده کل قوا همیشه شاه کشور بود و حالا رضاخان میخواست که خودش این عنوان را داشته باشد و اینطور استدلال کرد که حالا که نیروهای مستحکم صلح توسعه پیدا کرده و سازماندهیشده، من باید همان قدرتی را که سابقاً در قزاقخانه داشتم را بر ارتش نوین ایرانم داشته باشم. مگر قبلاً رئیس قزاقخانه نبودم، عنانم باید فرمانده ارتش و فرمانده کل قوا باشم.
بعد از برکناری سید ضیاء، احمدشاه رفت سراغ پیرنیا و مصطفیالممالک که یکی از آنها قبول مسئولیت کنند و نخستوزیر بشوند. اما هیچکدامشان قبول نکردند و بناچار احمدشاه رفت سراغ گزینهی سوم. گزینهی سوم یکی از سرسختترین مخالفهای سید ضیاء و شاید سرشناسترین کسی بود که توی مدت صد روز در بازداشت به سر میبرد. آقای قوامالسلطنه. قوام از رجال با تجربه و ثروتمندی بود که قبل از به قدرت رسیدن سید ضیاء والی خراسان بود. اما بعدش سید ضیاء دستگیرش کرد و انداختش زندان. هرچند دامن قوام از تهمت فساد پاک نبود، اما مدیریت و کاراییش در والیگری خراسان بود. مدیریت و کاراییش در والیگری خراسان حسابی مشهورش کرده بود. در ایالتی که از سمت شمال هممرز جمهوریهای تازهتأسیس شوروی بود و در شرقش افغانستان ناآرام حضور داشت، قوام توانسته بود آرامش را برقرار کند.
با این حساب هنوز ماه سوم صدارت سیدزیا به پایان نرسیده بود که جبههی بزرگی از مخالفان در برابرش ایستادند و در روز چهارم خرداد هزار و سیصد، ضربهی نهایی را به او وارد کردند. احمدشاه با حمایت اطرافیانش که مصمم به عزل سیدزیا بودند، پیام برکناری سیدزیا را توسط رضاخان به او ابلاغ کرد. رضاخان از سیدزیا خواست که استعفا دهد و کشور را ترک کند و سیدزیا هم که دیگر هیچ حامی را در اطراف خودش نمیدید، برای حفظ جانش که شده استعفا داد و بیست و پنج هزار تومان خرجی از سفرش را گرفت و رفت و سمت شمال ایران و از آنجا هم از مرز خارج شد.
راستش آنچه که در سوم اسفند هزار و سیصد و نود و نه و نوع اتفاق افتاد، با مفهومی که امروز از کودتا تو ذهنها نقش بسته، کاملاً متفاوت است. کودتا معمولاً کنار زدن حاکمان و تشکیل یک دولت جدید نظامی است. در حالی که بعد از سوم اسفند، احمدشاه و ساختار حکومت سلطنتی همچنان سر جایش باقی ماند و رضاخان و سیدزیاه هر دو نفرشان حکم ریاستشان را از احمدشاه گرفتند. ولی در هر صورت، چون دولت مرکزی سرنگون شده بود، وقایع به نام کودتای سوم اسفند 1299 در تاریخ ثبت و ماندگار شد.
در جواب سؤال احمدشاه که گفت دوست داری چه لقبی بهت بدهیم، سیدضیا گفت دیکتاتور. گفت لطفاً در اعلامیه انتصاب من بنویسید دیکتاتور. البته که شاه تقاضای سیدضیا را قبول نکرد و عنوان دیکتاتور برای مقام نخستوزیری را تحقیر مقام و منزلت سلطنت میدانست. این هم میگویم که کلمهی دیکتاتور آن زمان به اندازهی امروز بار منفی نداشت و بیشتر به یک رهبر سیاسی که قدرت مطلقدارد اطلاق میشد که در این صورت احمدشاه با اعطای این لقب موافقت نکرد و در اعلامیه انتصاب سیدضیا، احمدشاه به همین اکتفا کرد که گفت: «در نتیجه غفلت از امامداران گذشته مصمم شدیم شخص لایقی را به ریاست وزرا برگماریم!»
احمدشاه خیلی سری به سفارت انگلیس پیام داد که «آقا» هر کاری گفتید انجام دادم دیگر پس بیزحمت آن مقرری ماهی پانزده هزار تومان من را که یک مدت قطع کرده بودید را دوباره پرداخت کنید و این چند ماهی هم که به تأخیر افتاده را هم، لطفاً حساب کنید. داستانی بود که بعد از اینکه پیرنیا به نخستوزیری رسیده بود و گزینهی بریتانیا آقای وصوقالدوله برکنار شده بود، از آن زمان بریتانیا حقوق ماهی پانزده هزار تومانی که جداگانه به احمدشاه میداد را قطع کرد، و الان احمدشاه میگفت حالا که هر چه گفتید انجام دادم، لطفاً آن ماهی پانزده هزار تومان را دوباره بدهید، و این چند ماهی که ندادید، بیزحمت یکجا پرداخت کنید.
روزنامه تایمز لندن عکسی از احمدشاه چاپ کرد که نشان میداد شاه جوان ایران با کت و شلوار و کروات وسط جمعی از خانمهای ترگل و ورگل فرنگی ایستاده است. روزنامههای طرفدار رضاخان که انگار منتظر یک فرصت بودند، عکس را برداشتند و چسباندند به صفحه اول خودشان. زیرش نوشتند که بله، شاه مملکت در اوج بدبختی و عقبماندگی ایران مشغول عیش و عشرت در فرنگ است. که البته خوب پر بیراه نمیگفتند.
احمدشاه بدون معطلی یک تلگرام به رئیس مجلس فرستاد و رسماً اعلام کرد که نظر به اخبار تاسفآوری که از ایران رسیده و تحریکاتی که سردارسپه بر ضد امنیت عمومی میکنند، ما اعتماد خود را از سردارسپه سلب نمودیم، لازم است اکثریت مجلس نسبت به شخص دیگری اظهار تمایل کند تا حکم نخستوزیری او را صادر کنیم. احمدشاه نه فقط با استعفای رضاخان موافقت کرد بلکه رضاخان را متهم کرد که دارد مردم را علیه امنیت عمومی تحریک میکند.
مصدق گفت: اگر مجلس شورای ملی با استفاده از اختیارات قانونی که دارد قانوناً این اختیار را به شما بدهد، آنجوری دیگر احمدشاه نمیتواند اعتراض کند و نمیتواند قانوناً شما را از این مقام عزل کند. فقط مجلس این حق را پیدا میکند. ... رضاخان خیلی محرمانه و زیرپوستی رفت به دیدار سید حسن مدرس و با او آشتی کرد. ... حالا که خطری از جانب مدرس احساس نمیشد، وقتش بود که لایحهی پیشنهادی مصدق، مبنی بر فرمانده کل قوا شدن رضاخان، برود به صحن مجلس. لایحه رفت مجلس و خیلی راحت هم رای آورد. در اواخر بهمن 1303، مجلس تصویب شد.