دانستنیهای پادکست راوکده
آنقدر از این ماجرای توده متنفر شده بود که یک روز به دوستش میگوید، شما میخواهید ایران را به یکی از ایالاتهای شوروی تبدیل کنید و اسمش را هم بزنید، ایرانستان. خلاصه، یک جنگ خاموش بین هدایت و حزب توده شروع شده بود. جنگی که هم رفاقتهایش را از بین برد هم آخرین پناه فکری هدایت را. وقتی هم از حزب توده برید، دوباره در درونش یک خلأ بزرگی کرد. چون میدید که دوستهایش حالا درست یا غلط، حداقل یک آرمانی دارند که هر روز به آن بیدارند، هدفی که به زندگیشان معنا بدهد. اما خودش حالا حتی این آرمان را هم از خودش گرفته بود. هدایت انگار با هر عقیدهای که رنگ سیاست داشت سر ناسازگاری پیدا میکرد.
همایون کاتوزیان، پژوهشگر و روانشناس اجتماعی، در مورد مرگ صادق یک نکته ظریف دارد. میگوید آدمی که از اول تصمیم به خودکشی دارد، معمولاً کوتاهترین راه را انتخاب میکند. کسی که ماهها دنبال گذرنامه و ویزا و اتاق اجارهای میگردد یا دنبال مرخصی استعلاجی با حقوق میرود یا برای انتشار آثارش نامه میزند، مشکلش زنده ماندن است نه مردن. هدایت تو آذر سال بیست و نه با همین مرخصی از دانشکدهی هنرهای زیبا که آنجا کار میکرد، از ایران خارج شده بود و به پاریس رفته بود. پس نه قصدش از اول مرخصی بود، نه این سفر یک نقشه برای خودکشی بود. بیشتر یک تلاش آخر بود برای زنده ماندن، برای کار کردن، برای نوشتن تو جایی که کمتر خفهاش کنند.
یک معلم روسی به اسم سرگی مارکویچ شاپشال ملقب به ادیب و سلطان مرتباً به او زبان و فرهنگ روسی را یاد میداد. شاپشال خان چون از همان بچگی محمد علی میرزا همرایش بود، شدیداً روی این پسند نفوذ داشت و باعث شده بود او از همان بچگی به روسیه علاقهمند شود.
تهمتهای ناروایی بود که به تاجالملوک، مادر محمدعلیشاه زد و شده بود و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود. این تهمتها به مرور محمدعلیشاه را نسبت به مشروطه و مشروطهچیها بدبین کرده بود و باعث شده بود او را دشمن خودش بداند. تاجالملوک، دختر امیرکبیر و خواهرزادهٔ ناصرالدینشاه با وجود اینکه به خیانت متهمش کرده بودند، خیانتکار نبود اما در شکلگیری بخشی از تاریخ معاصر کشور نقش پررنگی داشته. آنچه که او را در تاریخ مشروع کرده، والده بودن محمدعلی میرزا نبوده، بلکه گزارشهایی بوده که در بعضی از روزنامههای دوران مشروطه، مثل روزنامه مساوات چاپ میشده و به او نسبتهای غیراخلاقی داده میشده. این نسبتهای ناروا آنقدر زیاد بود که محمدعلیشاه، پادشاه قاجار را رسماً یک فرزند زنازاده معرفی میکند. البته بعضی از تاریخنویسان میگویند همین انگ زنازاده بودن کار شاپشالخان و سیاستهای روسیه بوده. اما چیزی که مسلم است این است که رفتوآمدهای مشکوک تاجالملوک به خارج از دربار باعث چنین سوءتفاهمی شده با این تهمتهای غیراخلاقی. و این تهمتهای غیراخلاقی را شاپشالخان در ذهن روحانیون مشروطهخواه انداخته تا سیاستهای روسیه را جلو ببرد. باید بگویم که در تاریخ ایران اگر یک شاه باشد که به صراحت در زمان پادشاهیاش، به مادرش نسبت فساد بسته باشند، محمدعلیشاه قاجار است.
تیمورتاش به قدری در کارهایش به جزییات توجه میکرد که حتی قبل از جشن تاجگذاری، برنامه تاجگذاری شاههای اروپایی را از سفیرهایشان گرفته بود تا یک مراسم درخور برای سلسله جدید تدارک ببیند. تاجی را که با سفارش و سلیقه خودش ساخته بود، در سینی زینتی بزرگ آورد و رضاخان خودش تاج را برداشت و روی سر گذاشت.
به باور کارشناسان اقتصادی دولت، تزریق یکباره درآمد نفتی خیلی سریع نتیجه عکس میدهد و کنار بحرانهای بزرگ اقتصادی و تورم شدید، فساد سیستمی را وارد جریان دولت میکند. حتی در یکی از جلسههای سازمان برنامه و بودجه، تقریباً همه اعضا به هویدا تذکر میدادند و آنجا بود که هویدا کلافه میشود و میگوید اگر میخواهید خودتان بروید به شاه بگویید.
هویدا خودش متعهد میدانست به قانون اساسی. این تعلق خاطر به نظم و قانونی که در ذهنش داشت، مهم بود برایش. عمیقاً باور داشت که نباید از کشور به خارج فرار کند. میگفت این قانون من است و من هم طبق این قانون باید توضیح بدهم چه کار کردم. فکر میکرد میگذرد توی دادگاهی که میتواند از خودش دفاع بکند، میتواند حرفهایش را بزند، حرفهایی که بررسی میشود، اما دادگاههای بعد از انقلاب اصلاً در تصورش نمیگنجید.
صبح روز هیجده فروردین سال پنجاه و هشت محاکمهی دوم هویدا برگزار میشود. این جلسه آخرین دقایق زندگی امیر عباس هویدا است که تبدیل میشه به یکی از بزرگترین معماهای تاریخ معاصر.
رضا شاه، بنیانگذار سلسله پهلوی، کمتر از یک ماه بعد از اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس، از پادشاهی ایران استعفا میدهد. در همهی مطبوعات وقت اینطور اعلام میکنند که برای جلوگیری از خونریزی بیشتر، رضا شاه از سلطنت کنارهگیری و ایران را ترک میکند و تبعید میشود.
شاه بعد از این رفراندوم نسبت به روحانیون تندتر میشود. آیتالله خمینی جلوش قد علم کرده بود و مردم علیه شاه و اقداماتش تحریک میکردند. شاه هر کاری میکرد که در جهت مدرنیته کردن کشور باشد، روحانیون مخالفت میکردند.
از سال 1332 به بعد، یعنی بعد از آن ماجراها، انگار توی محمدرضا یک چیزی عوض شد. او از یک پادشاه جوان کمتجربه به یک آدم مقتدر و جسور تبدیل شد. آدم کاریزماتیکی که حرفش حرف بود.
با حمایت اشغالگران روسی، یک کمونیست با سابقه به اسم جعفر پیشهوری، یک حکومت خودخوانده را در تبریز تشکیل داد. خیلی زود معلوم شد که هدفشان جدا کردن تبریز از ایران بوده. هواداران این آقا میریختند تو پادگانهای ارتش و آنجا را تصرف میکردند.
او در دادگاه انقلاب وقتی از او پرسیدند تو در این سیزده سال چه کار میکردی؟ خودکار بیکی که در جیبش بود را درآورد و گفت من نخستوزیر شدم، این خودکار پنج ریال بود. وقتی هم از این سمت کنار رفتم، باز هم پنج ریال بود. حرفی که آن موقع روحانیون و انقلابیونی که در دادگاه کنارش نشسته بودند نفهمیدند و با تمسخر به او پوزخند زدند.
تنها برادر تنی شاه، یعنی علیرضا، تو سال هزار سیصد و شصت و سه، توی پرواز آموزشی سقوط میکند و جانش را از دست میدهد. شاه به این دل خوش بود که اگر هر اتفاقی برای خودش بیفتد، جانشین دارد و بالاخره علیرضا هست که جانشین او بشود. اما حالا با نبود علیرضا، میشود گفت کشور هیچ ولیعهدی نداشت.
در فروردین ماه سال 1640، یک روحانی مهم به اسم آیتالله بروجردی، که میگفتند یک جورایی ستونفقرات حوزه علمیه در ایران بوده، فوت میکند.
در روز تاجگذاری شاه تقریباً بیست و شش سال بود که پادشاه ایران زمین بود، اما هنوز رسماً تاجگذاری نکرده بود. این تأخیر، آن هم این همه سال، برای چه بود؟ قضیه برمیگشت به بیست و شش سال قبل از آن مراسم تاجگذاری. وقتی که در گرگمیش زمستان سال هزار و سیصد و بیست، سفیران بریتانیا و شوروی به خانهی علی منصور، نخستوزیر وقت میرفتند و خبری را به او میرساندند که شاید ترسناکترین خبری بود که او تا به حال در مورد ایران شنیده بود. سفیر شوروی اعلام میکرد که امشب حدود هزار تانک شوروی از شمال وارد خاک ایران شدهاند و جنگافزارهایشان دارند شهرهای شمال غربی ایران را اشغال میکنند. از آن طرف بریتانیا تصمیم گرفته بود از جنوب وارد ایران شود و به سمت مرکز کشور پیشروی کند. و این اخبار به این معنی بود که ایران در چند قدمی سقوط و در آستانهی اشغال متفقین بود.
تحصیل رایگان شده بود و جوانان بعد از گذراندن دوران دانشگاهشان میتوانستند مشغول کار مرتبط با تحصیلشان بشوند. زمان رونق اقتصادی روستایی با صنعتی کردن کشاورزی، تعداد تراکتورهای کشور شانزده برابر و مقدار کود مصرفی بیست برابر شده بود. حالا ایران صادرکنندهٔ محصولات کشاورزی بود. کارخانههای زغالسنگ و پالایشگاهها یکی بعد از دیگری تأسیس و افتتاح میشد.
شاه ساعت چهار صبح، خبر لو رفتن کودتا را شنیده بود، از آنجا که مصدق طرفداران دوآتیشهای در ارتش داشت که ممکن بود کشور را به آشوب بکشانند، شبانه تصمیم میگیرد تا با همسرش کشور را ترک کند. او اول به بغداد میرود و از آنجا به سمت ایتالیا میرود.
شاه با تعیین یک قیمت تازه نفت و فروش آن، توانسته بود کشور را به یک درآمد سرشار برساند. طوری که اگر هر سال، تو تابستان، در گیر و دار بستن بودجه مملکت بود، حالا در سخنرانیهایش میگفت: «اگر پارسال ما هنوز در بستن بودجه مملکت ملاحظه داشتیم، به هر وسط تابستان، حالا شاه با این همه درآمد، در سودای برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله بود و میخواست به همه دنیا تاریخ و قدرت و آوازه ایران را نشان بدهد.
خلاصه که چند روز بعد، یعنی در بیست و نه آذر سال 1638، شاه رسماً نظر خود را اعلام میکند، شاه رسماً از ازدواج خود با فرح دیبا خبر میدهد و یک سال بعد اولین فرزندشان متولد میشود. آن بچه پسر بود. اسمش را هم اسم پدربزرگش رضا میگذارند. حالا ایران یک ولیعهد داشت.