دانستنیهای «هدایت»
"جانم به لب رسیده. از لیزا بازی و این مسائل مضحک خسته شدهام. هر پانزده روز باید کفش و کلاه بکنم و با گردن کج بروم به پلیس که یک مهر کوفتی تو باش برتم بزنند. آن هم با چه خواری و بدبختی..." "شما که بیشتر اعضای سفارت ایران را میشناسید، نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند!" نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند ویزای طویلالمدت برایتان بگیرند؟ زکی، بچههای سفارت؟ ویزا گرفتن که کار مهمی است، زحمت دارد، اینها سادهترین کارها را هم پشت گوش میاندازند. جا و مکان ثابت نداشتم، به همه گفتم که کاغذهایم را به اسم فریدون هویدا به سفارت بفرستند. هم تلفن دارد، هم دفتر و هم ماشین. باید خودم صد دفعه تلفن بزنم، آیا باشد، آیا نباشد؟ بعد اتوبوس و مترو سوار بشوم. هن و هن زنان خودم را به سفارتخانه برسانم که کاغذ کوفتی را ازش بگیرم. آن اولها عدهایشان برایم تره خرد میکردند به خیال اینکه رزمآرا چون شوهر خواهرم هست آبی ازش گرم میشود. ولی از وقتی که رزمآرا را کشتند دیگر محلول میکردند. که رزمآرا را کشتهاند دیگر محل سگ هم به هم نمیگذارند.
آنقدر از این ماجرای توده متنفر شده بود که یک روز به دوستش میگوید، شما میخواهید ایران را به یکی از ایالاتهای شوروی تبدیل کنید و اسمش را هم بزنید، ایرانستان. خلاصه، یک جنگ خاموش بین هدایت و حزب توده شروع شده بود. جنگی که هم رفاقتهایش را از بین برد هم آخرین پناه فکری هدایت را. وقتی هم از حزب توده برید، دوباره در درونش یک خلأ بزرگی کرد. چون میدید که دوستهایش حالا درست یا غلط، حداقل یک آرمانی دارند که هر روز به آن بیدارند، هدفی که به زندگیشان معنا بدهد. اما خودش حالا حتی این آرمان را هم از خودش گرفته بود. هدایت انگار با هر عقیدهای که رنگ سیاست داشت سر ناسازگاری پیدا میکرد.